روز میلاد فرشته کوچولوی نازم سارینا جووونم

خرید بک لینک
الان که دارم اینارو مینویسم عشق کوچولوم پیشم خوابیده.. اره خیلی وقته چیزی ننوشتم

28 بهمن 95 خدا یکی از قشنگترین و نازترین فرشته های کوچولوشو به من داد.

از اون روزا بگم...

شب روز 27 بهمن ساعت های 5 دردهای خفیفی شروع شد .من که اصلا تا اون روز از این دردا نداشتم حدس زدم خبرایی باشه ساعت 7 شب دقیقا همون 5 دقیقه یکبار دردم میگرفت

بابا محسن اون شب قرار بود از سبزوار بیاد (چهارشنبه بود و بابا از سرکارش که برای پست جمکو و فولاد سبزوار جور شده بود میومد مشهد) برای اوندن بابا لحظه شماری میکردم البته مامان پیشم بود ولی دلم میخواست حتما بابا محسن باشه. بابایی حول و حوش ساعت 10 رسید خونه بهش گفتم شام خوردی یکم استراحت کن احتمالا امشب بریم بیمارستان . اول حرفمو به شوخی گرفت اما بعد متوجه شد نه انگار مسافر کوچولومون واقعا تو راهه!

شب ساعت 12 دردام زیاد شد رفتیم بیمارستان بنت الهدی.. بعد معاینه گفتن هنوز وقتش نیس و میتونی بری خونه یا همین جا بستری شی تا هر وقت لازم شد. منم بااینکه خیلی درد داشتم اما ترجیح دادم برم خونه.

اون شب تا صبح خوابم نبرد از شدت درد..شب واقعا سختی بود

صبح دوباره 7صبح با مامانی و بابا محسن رفتیم بیمارستان.رسیدم بیمارستان تو اتاق معاینه فقط گریه میکردم.قبلش پیش مامانی و محسن خودمو کنترل کردم ولی پیش ماماها نتونستم

ماما گفت تا یک ساعت دیگه نی نیت بدنیا میاد و باید بستری شی.رفتم رو تخت و گریه میکردم و گفتم تورو خدا بی حسی بزنین دردام کم شه.

از نوع بی دردی مورد نطر خودم پرسیدن . گفتم اسپاینال اما طبق نطر دکترم خانم دکتر علوی از روش وریدی استفاده کردن و رفتم تو عالم هپروت. بقول یکی از بچه ها تو تونل و شهربازی...خخخ

ساعت 8 بستری شدم و 9.5 فرشته کوچولوم بدنیا اومد

وقتی گذاشتنت رو صورتم کاملا احساست کردم ولی دارو بیهوشی اثرش هنوز نرفته بود.وقتی بهوش اومدم صدای گریه یک نی نی میومد بعدس فهمیدم فقط توی شیطون بودی که از همه بیشتر جیغ و داد و گریه میکردی

وزن موقع تولدت 4.03 بود و قدت 53 سانت.. یک نی نی تپلی..

اول که دیدمت گفتم خدایا این به کی رفته!!!

موقعی که تو اتاق انتظار آوردن تا شیرت بدم حس خیلی نابی داشتم باور نمیکردم این دختر منه..

ناگفته نماند وقتی بهوش اومدم اولین کاری که کردم دستمو گذاشتم رو دلم و از اینکه کوچیک شده بود خوشحال بودم آخه خیلی چاقالو شده بودم

از 53 کیلو شده بودم 73 کیلو!!!بیست کیلو اضافه شده بودم

نگو دخترم تپل مپل بوده خب... قربونت برم

الان که یاد اون روزا میفتم اشک تو چشام جمع میشه.

روزای سخت ولی شیرینی بود

دختر گلم خیلی باهوش بودی که وایستادی بابا محسن بیاد. عاااشقتتتتم

مامان بنی خیلی استرس کشید . به روی خودش نمیاورد ولی مشخص بود.

اون روزا هوای مشهد سرد شده بود و برف میومد.

روزی که از بیمارستان مرخص شدم زمین سفید بود و برف میومد.

یاد آوری اون روزا الان که می بینم کنارم خوابیدی و پستونک تو دهنته چقدر شیرینه.. بووووس سارینا جووون

آخ از ماجرای اسمت بگم...

بعد این همه تحقیق واسه اسمت هنوز اسم نداشتی

این روزای آخر بین سارینا و سلینا و مانلی مونده بودم

البته تا چند وقت که هر روز یک اسم داشتی

آیسن. مانلی. بنیتا . آنیسا. سلین. سلینا....

ماجرایی شده بود اسم گذاشتنت.

5 اسفند رفتیم ثبت احوال بیمارستان که اسم سلینا بگیرم واست خانمه گفت سرینا... یوووووک اینکه خودش این کارس اینطوری گفت!

باز دو دل شدم به محسن گعتم اصلا بریم سبزوار شناسنامه بگیریم

تا اینکه 11 اسفند سه شنبه رفتم اداره ثبت احوال سبزوار و اسم قشنگ سارینا رو قطعی کردم و شنبه شناسنامه ات حاضر شد

سارینا جون..

اسمتو خیلی دوست دارم امیدوارم خودتم دوست داشته باشی گل قشنگم

سارینا یعنی خالص و پاک مثل خودت

نی نی خوشگل من...

ما را در سایت نی نی خوشگل من دنبال می‌کنید

برچسب: روز,میلاد,فرشته,کوچولوی,نازم,سارینا,جووونم, نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:57

صفحه بندی